تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد علی بهمنی)
پیچک ( محمد علی بهمنی)
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 25 شهريور 1394 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 


اعتراف اینکه : در این شیوه سرآمد شده ام

پدرم خواست که فرزند مطیعی بشوم
شعر پیدا شد و من آنچه نباید شده ام

عشق یرخواست که شاعرتر از آنم بکند
كه همان لحظه‌ی دیدار تو شاید شده‌ام

شعر و عشق این سو آن سوی صراط اند که من
چشم را بسته و از واهمه اش رد شده ام

مدعی نیستم اما هنری بهتر از این؟
که همانی که کسی حدس نمی زد شده ام

مادرم شاعری و عاشقی ام را که گریست
باورم گشت که گمگشته ی مقصد شده ام

پیرزن گر چه بهشتی ست، دعایم همه اوست
یادم انداخت که چندیست مردد شده ام

یادم انداخت زمان قید مکان را زد و رفت
منِ جامانده در این قرن زمانزد شده ام

مثل آئینه که از دیدن خود می شکند
مثل عکسم که نمی خواست بخندد شده ام

لحظه ها نیش به بلعیدن روحم زده اند
شکل آن سیب که از شاخه می افتد شده ام

همسرم حاصل جمع همه ی آینه هاست
حیف من آنچه که او یاد ندارد شده ام.

 


محمد علی بهمنی

دکلمه این شعر زیبا در ادامه مطلب

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -5, | بازديد : 238

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

دروغ می گه هر کی میگه : عاشقی کار دله
تقصیر دل نیس به خدا چشمای تو خوشگله

راضی نشو تو دریای گریه ها باز گم بشم
وقتی که یک خنده ی تو برای من ساحله

دوست دارم رو تو به من کی میگی
گمون کنم وقت گل نی میگی


پیراهن ابرا رو پاره کردی
آسمون و پر از ستاره کردی

خنده روی لبای گل نشوندی
چرا دیگه دل منو سوزوندی

دوست دارم رو تو به من کی میگی
گمون کنم وقت گل نی میگی


این دفتر خاطره های منه
که دست غم داره ورق میزنه

دلت میاد وایسی تماشا کنی
که اینجوری قلب منو بشکنه

دوست دارم رو تو به من کی میگی
گمون کنم وقت گل نی میگی

 

  محمد علی بهمنی

http://7barg.persianblog.ir/tag/%D9

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -5, | بازديد : 815

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

وقتی که از تو پر می شم
بارون شر شر می شم

وقتی که از تو خالیم
عینهو خشک سالیم

هی پر و خالیم می کنی با حرفات
داری خیالیم می کنی با حرفات

یه روز ازم خشت طلا می سازی
یه روز سفالیم می کنی باحرفات

چی کار کنم تا که دلم خنک شه
دل توهم کویر پر ترک شه

چی چی بهت بگم که مثل حرفات
حرف منم رو زخم تو نمک شه

هی پر و خالیم می کنی با حرفات
داری خیالیم می کنی با حرفات

یه روز ازم خشت طلا می سازی
یه روز سفالیم می کنی باحرفات

زخم زبون عمق کمی نداره
نیش زدنات که مرهمی نداره

میخوام بخونم تا همه بدونن
صدام دیگه زیر و بمی نداره

 

  محمد علی بهمنی

http://7barg.persianblog.ir/tag/%D9

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -5, | بازديد : 791

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 


دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنه ی کفش فرار و  ور کشید
آستین همت و بالا زد و رفت

یه دفه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشه ی فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودش و تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش می خواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

 


     محمد علی بهمنی

http://7barg.persianblog.ir/tag/%D9
 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -5, | بازديد : 964

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست

چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را      
 برای این همه ناباورخیال پرست  ؟

به شب نشینی خرچنگ های مردابی               
 چگونه رقص کند ماهی زلال پرست

رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند          
به پای هرزه علف های باغ کال پرست

رسیده ام به کمالی که جز انا لحق نیست     
کمال دار برای من کمال پرست

هنوزم زنده ام و زنده بودنم خاری ست          
به چشم تنگی نا مردم زوال پرست

 

 محمد علی بهمنی

http://7barg.persianblog.ir/tag/%D9

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -5, | بازديد : 881

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

 

 

کهنه شد حرفای  تازه
کهنه شد هرچی که گفتم

کهنه شد هر چی که خوندم
هرچی که از تو شنفتم
 

یه هوای تازه میخوام
برای یه فصل تازه

فصلی که بتونه از من
عاشقی تازه بسازه
 

عاشقی همیشه مثل
لحظه ی اول دیدار

که به جز تو نمی بنده
دل به بی رنگی تکرار
 

من برای از تو گفتن
یه زبون تازه می خوام

واسه ی ستاره بودن
آسمون دیگه می خوام


 من می خوام یه قصه تازه باشم
تو غبارجاده اولین سوار

رنگی دیگه واسه ی وقت غروب
برای پرنده ها فصل بهار


 آخر رودم و دریا ماله من
عاشق زمزمه های بودنم

آخه فرقی هم باید داشته باشه
پیش تو اومدنم با رفتنم

               

 محمد علی بهمنی

http://7barg.persianblog.ir/tag/%D9


 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -5, | بازديد : 836

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم

 

 

 

تکیه بر جنگل پشت سر
 روبروی دریا هستم
 آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
 حال جنگل سبز سبز است
 من که رنگم را باران شسته است
 در چه حالی ایا هستم ؟
کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
 حیف انسانم و می دانم
 تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
 می نویسم
 من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
 زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 884

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم 

 

 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 788

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند

 

 

 امسال نیز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمانه چه کاریست با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام
 کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار

حتی تو را ز حافظه گل گرفته اند
ای مثل من غریب در این روزها بهار

دیشب هوایی تو شدم باز این غزل
 صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

 گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند
رقصی در این میانه بماناد تابهار

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 943

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آیینه در جواب من باز سکوت می کند

 

 

 

 این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
 من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آیینه در جواب من باز سکوت می کند
 باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را
 در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

 پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 764

صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد