تبلیغات اینترنتیclose
اشعار محمد علی بهمنی -1
پیچک ( محمد علی بهمنی)
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی

 

 

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
 به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال

 تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
 که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال

 خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
 بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟

اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور کن از این پل تماشایی
 ببین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
 نمی توانم حتی به بالهای خیال

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 730

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

 

 

 

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

 در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حصار تو

 
احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

 

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو 

 
 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو

 
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو

 
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو


از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 786

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

  

 

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
 ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود 

  من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

 خسته مباشی پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود

 بنشین !‌ نشستم گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود

 او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود

 گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من بکار قفل بستن بود

 او خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
 گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

 گفتم : خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

 تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
 با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود


چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

 

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 573

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

با غروب این دل گرفته مرا
 می رساند به دامن دریا
 
می روم گوش می دهم به سکوت
چه شگفت است این همیشه صدا

  لحظه هایی که در فلق گم شد
 با شفق باز می شود پیدا
 
 چه غروری چه سرشکن سنگی
 موجکوب است یا خیال شما
 
دل خورشید هم به حالم سوخت
سرخ تر از همیشه گفت : بیا
 
می شد اینجا نباشم اینک ‚ آه
بی تو موجم نمی برد زینجا
 
راستی گر شبی نباشم من
چه غریب است ساحل تنها
 
من و این مرغهای سرگردان
پرسه ها می زنیم تا فردا
 
تازه شعری سروده ام از تو
غزلی چون خود شما زیبا

تو که گوشت بر این دقایق نیست
 باز هم ذوق گوش ماهی ها


 

محمد علی بهمنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 807

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست

از تو تا ما سخن عشق همان است كه رفت
كه در این وصف زبان دگری گویا نیست

بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
غزل توست كه در قولی از آن ما نیست

تو چه رازی كه بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست

شب كه آرام تر از پلك تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست

این كه پیوست به هر رود كه دریا باشد
از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست

من نه آنم كه به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی كه سزاوار تو باز اینها نیست

 

 

محمد علی بهمنی )

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 783

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دهاتی

 

 

ساده بگم دهاتی ام
اهل همین نزدیکیا
همسایه روشنی و هم خونه تاریکیا
ساده بگم ساده بگم
 بوی علف میده تنم
هنوز همون دهاتیم
 با همه شهری شدنم
باغ غریب ده من
 گلهای زینتی نداشت
 اسب نجیب ده من
 نعلای قیمتی نداشت
اما همون چهار تا دیوار
با بوی خوب کاگلش
 اما همون چن تا خونه
با مردم ساده دلش
 برای من که عکسمو مدتیه تو آب چشمه ندیدم
برای من که شهریم از اون هوا دل بریدم
 دنیاییه که دیدنش
اگرچه مثل قدیما
راه درازی نداره
 اما می دونم که دیگه
دنیای خوب سادگی
به من نیازی نداره

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 928

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بهار بهار

 **

 

بهار بهار
صدا همون صدا بود
 صدای شاخه ها و ریشه ها بود
 بهار بهار
 چه اسم آشنایی ؟
صدات میاد ... اما خودت کجایی
 وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
 تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
 بهار اومد با یه بغل جوونه
 عید آورد از تو کوچه تو خونه
 حیاط ما یه غربیل
 باغچه ما یه گلدون
 خونه ما همیشه
 منتظر یه مهمون
 بهار اومد لباس نو تنم کرد
 تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
 خواب و خیال همه بچه ها بود
 آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
 بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
 یه حرف یه حرف ‚ حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم ‚ هنوز دلم جوون بود
که صبح تا شب دنبال آب و نون بود


  

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 840

صفحه قبل 1 صفحه بعد