تبلیغات اینترنتیclose
اشعار محمد علی بهمنی -4
پیچک ( محمد علی بهمنی)
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

حیف انسانم ومی دانم تا همیشه تنها هستم

 

 

 

تکیه بر جنگل پشت سر
 روبروی دریا هستم
 آنچنانم که نمی دانم در کجای دنیا هستم
حال دریا آرام و آبی است
 حال جنگل سبز سبز است
 من که رنگم را باران شسته است
 در چه حالی ایا هستم ؟
کوچ مرغان را می بینم موج ماهی ها را نیز
 حیف انسانم و می دانم
 تا همیشه تنها هستم
وقت دل کندن از دیروز است یا که پیوستن بر امروز
من ولی در کار جان شستن
از غبار فردا هستم
صفحه ای ماسه بر می دارم
با مداد انگشتانم
 می نویسم
 من آن دستی که
رفت از دست شما هستم
مرغ و ماهی با هم می خندند
من به چشمانم می گویم
 زندگی را میبینی
بگذار
این چنین باشم تا هستم

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 889

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم 

 

 

خوش به حال من ودریا و غروب و خورشید
 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا می فهمید

آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

 ما به اندازه هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثل تو ومن به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می گردم
آخرین زمزمه ام را همه شهر شنید

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 795

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند

 

 

 امسال نیز یکسره سهم شما بهار
ما را در این زمانه چه کاریست با بهار

از پشت شیشه های کدر مات مانده ام
 کاین باغ رنگ کار خزان است یا بهار

حتی تو را ز حافظه گل گرفته اند
ای مثل من غریب در این روزها بهار

دیشب هوایی تو شدم باز این غزل
 صادق ترین گواه دل تنگ ما بهار

 گلهای بی شمیم به وجدم نمی کشند
رقصی در این میانه بماناد تابهار

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 950

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آیینه در جواب من باز سکوت می کند

 

 

 

 این شفق است یا فلق ؟ مغرب و مشرقم بگو
 من به کجا رسیده ام ؟ جان دقایقم بگو

آیینه در جواب من باز سکوت می کند
 باز مرا چه می شود ؟ ای تو حقایقم بگو

جان همه شوق گشته ام طعنه ی ناشنیده را
 در همه حال خوب من با تو موافقم بگو

 پاک کن از حافظه ات شور غزلهای مرا
شاعر مرده ام بخوان گور علایقم بگو

با من کور و کر ولی واژه به تصویر مکش
منظره های عقل را با من سابقم بگو

من که هر آنچه داشتم اول ره گذاشتم
حال برای چون تویی اگر که لایقم بگو

یا به زوال می روم یا به کمال می رسم
یکسره کن کار مرا بگو که عاشقم بگو

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 772

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خون هر آن غزل که نگفتم بپای تست

 

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است
 دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نهاینکه مرا شعر تازه نیست
 من از تو می نویسم و این کیمیا کم است



*******************



دریا و من چه قدر شبیه همیم گرچه باز
من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست
 با او چه خوب می شود از حال خویش گفت
 دریا که از اهالی این روزگارنیست
امشب ولی هوای جنون موج میزند
دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست
 ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین
دریا هم اینچنین که منم بردبار نیست

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 836

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 

 

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست


 من در تو گشتم  گم  مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که  لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست


من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست


 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری
 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 824

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 

 

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 من در تو گشتم  گم  مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که  لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست


من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست


 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری
 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست


محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 812

صفحه قبل 1 صفحه بعد