تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد علی بهمنی)
پیچک ( محمد علی بهمنی)
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

 

 

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب 

 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 975

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

او سرسپرده می خواست من دلسپرده بودم

 

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 705

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دلم برای خودم تنگ می شود

 

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
 هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

 چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم
  

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 622

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شبهای شعر خوانی من بی فروغ نیست

 

 

گاهی چنان بدم که مبادا ببینیم
حتی اگر به دیده رویا ببینیم
من صورتم به صورت شعرم شبیه نیست
بر این گمان مباش که زیبا ببینیم
شاعر شنیدنی ست ولی میلمیل ِ توست
 آماده ای که بشنوی ام یا ببینیم
این واژه ها صراحت تنهایی من اند
 با این همه مخواه که تنها ببینیم
 مبهوت می شوی اگر از روزن ات شبی
بی خویش در سماع غزل ها ببینیم
 یک قطره ام و گاه چنان موج می زنم
در خود که ناگزیری دریا ببینیم
شب های شعر خوانی من بی فروغ نیست
 اما تو با چراغ بیا تا ببینیم

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 886

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

گفتگو

 

می پرسد از من کیستی ؟ می گویمش اما نمی داند
این چهره ی گم گشته در آیینه خود (این) را نمی داند
 
 می خواهد از من فاش سازم خویش را باور نمی دارد
ایینه در تکرار پاسخ های خود حاشا نمی داند
 
 می گویمش گم گشته ای هستم که در این دور بی مقصد
کاری بجز شب کردن امروز یا فردا نمی داند

 می گویمش آنقدر تنهایم که بی تردید میدانم
حال مرا جز شاعری مانندمن تنها نمی داند
 
می گویمش ‚ می گویمش ‚ چیزی از این ویران نخواهی یافت
کاین در غبار خویشتن چیزی از این دنیا نمی داند
 
می گویمش ‚ آنقدر تنهایم که بی تردید می دانم
 حال مرا جز شاعری مانند من تنها نمی داند

می گویم و می بینمش او نیز با آن ظاهر غمگین
 آن گونه می خندد که گویی هیچ از این غمها نمی داند

 


محمد علی بهمنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 797

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

بارانی

با همه ی بی سر و سامانی ام
 باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
 در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم
 آماده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن
 دیرزمانی است که بارانی ام

 حرف بزن حرف بزن سالهاست
 تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها... به کجا می کشی ام خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام

  

 

محمد علی بهمنی 
  

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 725

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

 

 

من با غزلی قانعم و با غزلی شاد
 تا باد ز دنیای شما قسمتم این باد

 ویرانه نشینم من و بیت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ی آباد

من حسرت پرواز ندارم به دل آری
 در من قفسی هست که می خواهدم آزاد

 ای بال تخیل ببر آنجا غزلم را
 کش مردم آزاده بگویند مریزاد

 من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
 آرام چه می جویی از این زاده ی اضداد ؟

 می خواهم از این پس همه از عشق بگویم
یک عمر عبث داد زدم بر سر بیداد

مگذار که دندانزده ی غم شود ای دوست
 این سیب که ناچیده به دامان تو افتاد

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 701

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی

 

 

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
 به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال

مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال

قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال

 تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال

ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
 که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال

مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال

 خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
 بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟

اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال

بیا عبور کن از این پل تماشایی
 ببین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال

ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال

تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
 نمی توانم حتی به بالهای خیال

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 730

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم

 

 

 

با پای دل قدم زدن آن هم کنار تو
باشد که خستگی بشود شرمسار تو

 در دفتر همیشه ی من ثبت می شود
 این لحظه ها عزیزترین یادگار تو

 
تا دست هیچ کس نرسد تا ابد به من
 می خواستم که گم بشوم در حصار تو

 
احساس می کنم که جدایم نموده اند
 همچون شهاب سوخته ای از مدار تو

 

آن کوپه ی تهی منم آری که مانده ام
خالی تر از همیشه و در انتظار تو 

 
 این سوت آخر است و غریبانه می رود
 تنهاترین مسافر تو از دیار تو

 
هر چند مثل اینه هر لحظه فاش تر
هشدار می دهد به خزانم بهار تو

 
اما در این زمانه عسرت مس مرا
ترسم که اشتباه بسنجد عیار تو


از هر طرف نرفته به بن بست می رسیم
نفرین به روزگار من و روزگار تو

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 786

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

  

 

در گوشه ای از آسمان ابری شبیه سایه ی من بود
 ابری که شاید مثل من آماده ی فریاد کردن بود 

  من رهسپار قله و او راهی دره تلاقی مان
پای اجاقی که هنوزش آتشی از پیش بر تن بود

 خسته مباشی پاسخی پژواک سان از سنگ ها آمد
این ابتدای آشنایی مان در آن تاریک و روشن بود

 بنشین !‌ نشستم گپ زدیم اما نه از حرفی که با ما بود
او نیز مثل من زبانش در بیان درد الکن بود

 او منتظر تا من بگویم گفتنی های مگویم را
من منتظر تا او بگوید وقت اما وقت رفتن بود

 گفتم که لب وا می کنم با خویشتن گفتم ولی بغضی
با دستهایی آشنا در من بکار قفل بستن بود

 او خیره بر من من به او خیره اجاق نیمه جان دیگر
 گرمایش از تن رفته و خاکسترش در حال مردن بود

 گفتم : خداحافظ کسی پاسخ نداد و آسمان یکسر
پوشیده از ابری شبیه آرزوهای سترون بود

 تا قله شاید یک نفس باقی نبود اما غرور من
 با چوبدست شرمگینی در مسیر بازگشتن بود


چون ریگی از قله به قعر دره افتادم هزاران بار
اما من آن مورم که همواره به دنبال رسیدن بود

 

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -1, | بازديد : 573