تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( محمد علی بهمنی)
شعر و ادب پارسی



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 

 

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست


 من در تو گشتم  گم  مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که  لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست


من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست


 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری
 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 825

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من

 

 

 در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
 اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست

 من در تو گشتم  گم  مرا در خود صدا می زن
 تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


 گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا که  لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست


من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
 از من من این برشانه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست


 انسان که می خواهد دلت با من بگو آری
 من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست


محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -4, | بازديد : 813

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

 


 تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست

ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست

 همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
 شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

 شاید به زخم من که می پوشم  زچشم شهر آن را
 در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
 اینک به گوش انتظارم  جز صدای مبهمی نیست

 

محمد علی بهمنی

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -3, | بازديد : 931

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نیستی شاعر که تا معنای حافظ را بدانی

 

 

تا گل غربت نرویاند بهار از خاک جانم
با خزانت نیز خواهم ساخت خاک بی خزانم

گرچه خشتی از تو را حتی به رویا هم ندارم
زیر سقف آشناییهات می خواهم بمانم

بی گمان زیباست ازادی ولی من چون قناری
 دوست دارم در قفس باشم که زیباتر بخوانم

 در همین ویرانه خواهم ماند و از خاک سیاهش
شعرهایم را به ابی های دنیا می رسانم

گر تو مجذوب کجا آباد دنیایی من اما
 جذبه ای دارم که دنیا را بدینجا می کشانم

 نیستی شاعر که تا معنای حافظ رابدانی
 ورنه بیهوده نمی خواندی به سوی عاقلانم

عقل یا احساس حق با چیست ؟ پیش از رفتن ای خوب
کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -3, | بازديد : 847

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

هی مترسک کلاه را بردار

 

 

قطره قطره اگر چه آب شدیم
 ابر بودیم و آفتاب شدیم

 ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم

هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم

ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم

گوش کن ما خروش و خشم تو را
 همچنان کوه بازتاب شدیم

اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم

 ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم

دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
 ما که با مرگ بی حساب شدیم

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -3, | بازديد : 891

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آن بهاری باغها و این بیابانی زمستان

 

 

ناگهان دیدم که دورافتاده ام از همرهانم
مانده با چشمان من دودی بجای دودمانم

 ناگهان آشفت کابوسی مرا از خواب کهفی
دیدم آوخ قرنها راه است از من تا زمانم

ناشناسی در عبور از سرزمین بی نشانی
 گرچه ویران خاکش اما آشنا با خشت جانم

ها ... شناسم این همان شهر است شهر کودکی ها
خود شکستم تک چراغ روشنش را با کمانم

می شناسم این خیابان ها و این پس کوچه ها را
 بارها این دوستان بستند ره بر دشمنانم

آن بهاری باغها و این زمستانی بیابان
 ز آسمان می پرسم آخر من کجای این جهانم ؟

سوز سردی می کشد شلاق و می چرخاند و من
 درد را حس می کنم در بند بند استخوانم

 می نشینم از زمین سرزمین بی گناهم
مشت خاکی روی زخم خونفشانم می فشانم

 خیره بر خاکم که می بینم زکرت زخمهایم
می شکوفد سرخ گلهایی شبیه دوستانم

می زنم لبخند و برمیخیزم از خاک و بدینسان
 می شود آغاز فصل دیگری از داستانم

 

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -3, | بازديد : 884

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

خسته

 

 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
 از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام

دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
 آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام

 بیزارم از خموشی تقویم روی میز
 وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

 از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام

 تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
 از حال من مپرس که بسیار خسته ام
  

 

محمد علی بهمنی

 

 

 

 

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -3, | بازديد : 820

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند

 

 

پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمشان
 باز هم گوش سپردم به صدای غمشان

 هر غزل گر چه خود از دردی و داغی می سوخت
 دیدنی داشت ولی سوختن با همشان

گفتی از خسته ترین حنجره ها می آمد
 بغضشان شیونشان ضجه ی زیر و بمشان

نه شنیدی و مباد آنکه ببینی روزی
ماتمی را که به جان داشتم از ماتمشان

 زخم ها خیره تر از چشم تو را می جستند
تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمشان

 این غزلها همه جانپاره ی دنیای منند
لیک با این همه از بهر تو می خواهمشان

 گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند
 بی صدا باد دگر زمزمه ی مبهمشان

فکر نفرین به تو در ذهن غزل هایم بود
که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمشان

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -3, | بازديد : 833

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟

 

 

 

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
 بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب

 تماشایی است پیچ و تاب آتش ها .... خوشا بر من
 که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
 چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
 که این یخ کرده را از بیکسی ها می کنم هرشب

 تمام سایه ها را می کشم بر روزن مهتاب
 حضورم را ز چشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
 چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

 

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -3, | بازديد : 1022

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 شهريور 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامده ماه

 

 

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب
 شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب

پشت ستون سایه ها روی درخت شب
 می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب

 

می دانم اری نیستی اما نمی دانم
 بیهوده می گردم بدنبالت ‚ چرا امشب ؟

 

هر شب تو را بی جستجو می یافتم اما
 نگذاشت بی خوابی بدست آرم تو را امشب

 

ها ... سایه ای دیدم شبیهت نیست اما حیف
 ایکاش می دیدم به چشمانم خطا امشب

 

هر شب صدای پای تو می آمد از هر چیز
حتی ز برگی هم نمی اید صدا امشب

 

امشب ز پشت ابرها بیرون نیامد ماه
بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب

 

گشتم تمام کوچه ها را ‚ یک نفس هم نیست
 شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب

طاقت نمی آرم ‚ تو که می دانی از دیشب
باید چه رنجی برده باشم ‚ بی تو ‚ تا امشب 

 ای ماجرای شعر و شبهای جنون من
 آخر چگونه سرکنم بی ماجرا امشب

 

 

محمد علی بهمنی

برچسب ها : ,

موضوع : اشعار محمد علی بهمنی -2, | بازديد : 976